عماد الدين حسن بن علي الطبري

142

مناقب الطاهرين ( فارسي )

كه بگذشتم گفتند كه : عمّ رسول اللّه ( ص ) على بغلة رسول اللّه ( ص ) . تا به در خيمهء رسول عليه السّلام شدم و ابو سفيان را بر در خيمه بنشاندم و گفتم : يا رسول اللّه ، ابو سفيان اسير تو شد و از تو امان مىخواهد . و من در حقّ وى شفاعت مىكنم . وى را به من بخش . رسول عليه السّلام گفت : تا فردا . و چون صبح برآمد ، عبّاس وى را در خدمت رسول ( ص ) آورد . رسول ( ص ) گفت : يا ابا سفيان ، وقت آن نيامده است كه اسلام آرى ؟ ! گفت « 1 » : تن و جان و مال من فداى تو باد ؛ چه نيكو رحم پيوندى ! و چه كريمى و چه رحيمى ! اگر بجز خداى تو خداى ديگر بودى يقين كه فرياد ما رسيدى . رسول عليه السّلام گفت : ايمان مىآرى ؟ گفت : مرا دو ماه مهلت ده . رسول گفت : چهار ماه مهلت دادم . عبّاس گفت : يا ابا سفيان ، اسلام آور . گفت : در مهلتم . و رسول گفت : يا عم ، وى را به راهگذر لشكر اسلام بدار تا مردم بدانند كه وى در مهلت و امان است و بنكشند . عبّاس گفت : يا رسول اللّه ، تو دانى كه ابو سفيان فخر دوست دارد . تشريفى بده وى را كه طمع دارد بيش از اين . رسول ( ع ) گفت : برو و بگو كه هر كه در خانهء وى رود ايمن باشد ، و هر كه در مسجد الحرام رود ايمن است ، و هر كه در خانهء خويش رود و در ببندد ايمن است . عبّاس گويد : وى را ببردم و بر مضيقى بداشتم تا گروه گروه لشكر مىگذشت و وى مىگفت : اين كيست ؟ من مىگفتم : بنو فلان و بنو فلان . تا سواد اعظم و كتيبهء خضرا ظاهر شد . گفت : اين كيست ؟ گفتم : هذا رسول اللّه ( ص ) مع المهاجرين و الانصار . ابو سفيان گفت : يا عبّاس ، پسر برادر تو

--> ( 1 ) - در نسخه‌ها « عبّاس گفت » آمده كه صحيح نيست .